تبليغاتX
<> خاطرات شیرین کودکی...

خاطرات شیرین کودکی...

سالهادل طلب جام جم از ما میکرد....انچه خود داشت...زبیگانه تمنا میکرد...

 

بنام خدا

سلام

امروز 18 بهمنه.من خیلی وقت پیش می خواستم بنویسم این وبلاگ آغاز به کار خواهد کرد. اما بعد فهمیدم نوشتم اغاز بهار ... . راستش 16 بهمن 22 ساله شدم.راستش را بخواهید این وبلاگ چهار سال فعال بود هر روز به روز می شد تا به عمو پورنگ بگوید برگرد...حالا بعد از 5 سال او برگشته اما صاحب این وبلاگ ....

بهتر است بگویم : تنها یاگار موندنی از ما یک عکسه

هیچ عیبی نداره که کار دنیا همیشه برعکسه...!

؟!

دستان من را یارای نوشتن برای هیچ وبلاگی نیست و من خیلی وقت است دست به هیچ قلمی نبرده ام

یک سال دیگر از درسم مانده

شرایط خیلی معلق است

باید دید خداوند چه سرنوشتی را برای ما انسانها رقم زده

حال خوشحالم که او برگشته...اما ناگهان چه زود دیر شد

هرگز فکر نمی کردم که نتوانم بیایم و بنویسم

شاید حال درک کنم چرا اونمی توانست بنویسد.......

وقتی حرفی برای گفتن نباشد....

در هر حال من این وبلاگ را نگه میدارم و باز هم خواهم نوشت...هرچند کم.......

خیلی محتاجم به دعا.

خدانگهدار

+ نوشته شده در ?یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت?7:27 بعد از ظهر? به قلم? سیده فائزه ? |?

من میرم برای امتحانات...واسم دعا کنید.............

+ نوشته شده در ?یکشنبه ششم دی 1388ساعت?7:4 بعد از ظهر? به قلم? سیده فائزه ? |?

این وبلاگ

 

 به زودی اغاز بهارخواهد کرد

+ نوشته شده در ?یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت?4:11 قبل از ظهر? به قلم? سیده فائزه ? |?